اخبار برگزیده

ادب یا اخلاق؟

به شکلی بسیار رو و حتی کودکانه تمام حسِ بدآمدش را در رفتارش نمایان میکند. اصلا نمی تواند احساساتش را پنهان کند. کافی است از کارت بدش بیاید حالا چه درست چه غلط زنگ میزند و رک میگوید از کارت بدم آمد.

دارم از یکی از دوستان خانوادگیم سخن میگویم که این رفتارهایش تقریبا تمام دوستان را ناراحت کرده است. من هم رفتارش را توجیه نمیکنم اما به یکی دو نفر از دوستان گفتم: در عین غیرمودبانه بودن رفتارهای او، این را هم در نظر بگیرید که صادق است. رو بازی میکند و پس و پشت ندارد.

وقتی این را گفتم همه شان با تعجب گفتند: یعنی اگری رو در رویت بایستد و فحش بدهد، میگویی صادق است؟

گفتم: دقیقا! شاید کارش را خوب ندانم اما قطعا او را صادق می دانم؛ ولو اینکه این صداقت منفی باشد. صداقتی غیرمودبانه، غیرحکیمانه، ناپخته و حتی بیشعورانه. از قدیم برخی  همه راست ها را خوب ندانسته اند. وقتی سعدی دروغ مصلحت آمیز را میپسندید گویا طرفدار همین نظر بود.

جز راست نباید گفت                           هر راست نشاید گفت

قبلا درباره صداقت نوشته ام. امروز اما حرفم چیز دیگری است. همه حرفم در این نوشته کوتاه این است که ما خیلی اوقات ادب را با اخلاق اشتباه می گیریم.

البته شایدی بگوید ادب بخشی از اخلاق است. اما در نظام اخلاقی که من در اینجا از آن سخن میگویم ادب جزوی از اخلاق نیست. ادب مجموعه قواعد حاکم بر نمودهایِ رفتاری ماست که الزاما ریشه در بسترهای اخلاقی ندارند. البته در اینجا مجال پرداختن به این مساله نیست. این بحثی است طولانی و شاید ملال آور که جایش هم دیوار این وبلاگ نیست.

مخلص اینکه خیلی وقتها دیده ام افرادی به اخلاقی بودن توصیف شده اند و در مقدمه کتابهای بسیاری خوانده ام که فلان استاد را به اخلاق نیک معرفی کرده اند. اما وقتی به آن فرد یا استاد نزدیک شده ام بعد از چندی دریافته ام که اتفاقا چندان با اخلاق نیست. اما آنچه باعث شده که افراد گمان کنند متخلق است، ادب اوست.

افراد بسیاری را میشناسم و شما هم میشناسید که مبادی آدابند. دیسیپلین خاصی دارند. قواعد خاصی را رعایت میکنند و جزییات رفتاری بسیاری را پیش نظر دارند و اتفاقا هم این چیزها خیلی به چشم می آید، اما این الزاما به معنی این نیست که آن فرد اخلاقمند است.

مثلا چندی پیش با یکی از اساتید نسبتا مطرح در سطح کشور هم صحبت شدم. همیشه از اخلاقمندی او شنیده بودم. چند جلسه ای با او نشست داشتم و از خُلق نیکش بسیار حظ بردم. نمودهای بیرونی رفتارش بسیار حساب شده، نیک و پسندیده بود. شخصیت و رفتار جالبی داشت و من هم داشتم به اینکه از لحاظ اخلاقی در سطح بالایی است، مطمین میشدم اما در ادامه و پس از کمی نزدیکی با لایه های عجیبی از وجودش روبرو شدم که مرا به درنگ واداشت. موکدا میگویم با چند جلسه نمی شودی را قضاوت کرد اما این را یک مثال خیالی فرض کنید برای توضیح مطلب. چرا که این یکی از دلایلی بود که تصمیم گرفتم این متن را بنویسم؛ این استاد بسیار نیک خُلق بود. متین و باوقار. بسیار هم با ادب و مبادی آداب. دارای قواعد روشن و پیش بینی پذیر. تکرا میکنم بسیار مودب. جزییات رفتاری حساب شده ای داشت و رعایت شان میکرد. اما دچار خود برتربینی عجیبی بود. توضیح اینکه در نظام اخلاقی که به آن اشاره کردم، تواضع یک از اصول بنیادین است.. در مورد این استاد فاضل، در چند مورد دیدم آن چنان به دانشجویانش گران میفروشد که هر چه تلاش کردم نتوانستم رفتارش را توجیه کنم. مثلا شاهد بودم به چندین دانشجو در چند جلسه گفت: خیلی برایت وقت گذاشتم. دو تا نیم ساعت وقت گذاشتم. بس است. به قول خودمان «خیلی تحویلت گرفتم». خلاصه دانشجو را در فضایی میگذاشت که طرف میماند چه بگوید! البته گفتم نمی شود به راحتی قضاوت کرد. این فقط یک مثال است. گاهی باید نسبت به برخی دانشجویان این حرفها را زد. خودمانیم.. بعضیها خیلی نفهمند و ارزش چیزها را درک نمیکنند؛ اما وقتی دیدم از دم برای همه این برگ را رو میکند، برایم کمی عجیب بود و نتوانستم جلوی قضاوت ناخودآگاه ذهنم را بگیرم که: عَجَب عُجبی!!

از سوی دیگر با اساتید بسیار برجسته ای مرتبطم که نامشان بر تارک علوم انسانی این کشور میدرخشد و حتی شخصیتهایی جهانی اند. برخی شان شاید خیلی دیسیپلین نداشته باشند. مبادی آداب نباشند. راحت حرف بزنند. راحت بخندند. راحت شوخی کنند و جک بگویند و حتی چندتا کلمهء مثلا زشت هم از دهانشان خارج شود. اما وقتی مصاحب شان باشید عمق اخلاق را در وجودشان استشمام میکنید. حریت دارند، آزاده اند. به قول خودمانی خاکی اند.

به چکنواریان ـ استاد برجسته موسیقی ـ گفته بودند: تو با این جلال و جبروتِ هنری و با وضع مالی که داری چرا مترو سوار میشوی، در حالی که موسیقیدانان خیلی پایین تر از تو با بهترین ماشین ها میروند و می آیند و چنین و چنان اند. خیلی شیرین جواب داده بود؛ گفته بود: آنها خیلی جدی گرفته اند. اما همچییین خبری هم نیست!

قبلا مفصلا نوشته ام که از بنیادی ترین اصول اخلاقی:

۱.صدق و راستی است در مقابل دروغ و نفاق.

در این متن فقط اشاره وار اضافه میکنم که اصول بنیادین دیگری چون:

۲.تواضع در مقابل عجب و خودبرتربینی

۳.دیگر خواهی در مقابل خودخواهی و خودپسندی

۴.نیکخواهی در مقابل حسد و بدخواهی

۵. آشتی جویی در برابر کین ورزی

نیز هستند که بنیاد اصیل قواعد اخلاقی انسانی اند.

انتخاب اینها الابختکی و من درآوری نیست. اما میدانم با توضیح فلسفی اش خسته تان میکنم. تا همین جا هم زیاده گویی کردم. خلاصه اینکه به نظرم اینها ریشه های سوبژکتیو و دورنی اخلاق اند. به همین خاطر ادراک شان بسیار سخت است. اما ادب نمود بیرونی دارد. ابژکتیو است. عینی است. به چشم می آید و این باعث میشود که خیلی اوقات با هم اشتباه بگیریم شان.

میدانم موضوع کمی پیچیده است و شاید بیانش در حدود ۱۰۰۰واژه ممکن است به ابهامش بیفزاید و بیانم را شخصی جلوه دهد. اما تلاشم را کردم که حرفم را با شما در میان بگذارم.

البته نمیتوانم بگویم یکی از دیگری مهم تر است. به نظرم یک انتخاب است. برخی ادب و آداب را بسیار مهم میدانند و برخی مثل من تعهد به اصول بنیادین اخلاق را اولویت میدهند. هرچند هیچ اهل خرد و فضلی بین آنها منافات نمی بیند اما سخنم بر سر اولویت است. اینکه اولویت ما کدام است دهها دلیل درونی و تربیتی و فرهنگی و روانشناختی و... میتواند داشته باشد. انتخاب و اولویت شخصی ام، اصول اخلاقی و درونی است. من ترجیح میدهم با آدمی روبرو باشم که رو در رویم فحش میدهد ولی رو بازی میکند ولو اینکه مبادی آداب نباشد. اما خیلی افراد از این سنح آدمها خوششان نمی آید.

شما چه؟

 


ادب یا اخلاق؟

ادب یا اخلاق؟

ادب یا اخلاق؟

 


منبع این نوشته : منبع
آخرین جستجو شده ها