اخبار برگزیده

مرگ

قبلا از این پرنده برایتان نوشته بودم. پرنده ای که مادرم بسیار دوستش داشت و در میان پرندگانش با این یکی رابطه خاصی داشت. پرنده ای از رسته طوطی سانان با نام بازاری عروس. حتما دیده اید.

صبح به صبح می آمد و مادر را بیدار میکرد و با او صبحانه میخورد و بعد در تختخواب او جا خوش میکرد و بعد از چُرت میان روزی، با مادرم بازی میکرد. کافی بود در این ساعات که مادرم معشوقِ انحصاریَش بود، به تخت مادر نزدیک شوید. با همان جثه کوچکش چنان حمله میکرد که واقعا دلهره آور بود. میخواست از عشقش دفاع کند و بگوید این من است.

این پرنده تنها موجودی در دنیا بود که میتوانست از ظرف مادرم غذا بخورد. مادر به خاطر وسواسی که دارد، حساسیت خاصی دارد کهی به بشقابش دست نزند. اما این «میشاخان» فقط دوست داشت از کنار ظرف او غذا بخورد و همیشه مثلثی در گوشه بشقاب مادر برای او بود و برای ریخت و پاشهای آقا.

این همان پرنده ای بود که یکبار گم شد و بعد از یک هفته به شکلی بسیار جادویی از آن سر شهر پیدایش کردیم. داستانش را هم قبلا نوشته ام. مادرم آنقدر دوستش داشت که با وجود بیمار شدید قلبی آن روزها آواره کوچه و خیابان شد و دنبالش گشت. پیاده! آن همی که به این راحتی ها نمیتواند راه برود و بالاخره به شکلی معجزه آسا پیدایش کردیم.

در این آبینه بخوانید:

http://ghalamvaayene.blogfa.com/post/73

اما آن روز پاییزی دیگر پیدا شدنی در کار نبود. تازه از بیمارستان مرخص شده بودم و وقتی رسیدم به خانه، مادر تماس گرفت و از اینکه حالم بهتر شده است خدا را شکر کرد. اما فهمیدم صدای گرفته ای دارد.. آن لحظه نگفت؛ اما یکی دو ساعت بعد ماجرا را فهمیدم. میشا رفته بود. برای همیشه رفته بود و مادرم آن قدر گریه کرد که در یاد همه ماند. به قول مادربزرگم مثلی که عزیزش را از دست داده، گریه کرد.

مرگ چیز عجیبی است و دلبستگی ما انسانها از آن هم عجیب تر!

تا همین چند سال پیش شوهر عمه ای داشتم دقیقا شبیه جمشید مشایخی، با موها و ریشی کاملا سفید. چندسال پیش عمرش را داد به شما. از وقتی یادم می آید این مرد سفید بود. پدرم همیشه میگفت: آقاعلی یک شبه سفید شد. شبی که خبر د پسرش شهید شده است. صبح بلند شدیم و دیدیم یک پیرمرد مقابلمان است با موهایی کاملا سفید.

هیچ وقت این حرف را باور نمیکردم تا همین سال گذشته. سالها بود که با مرگ غریبه بودم و تاثیر عمیقی بر من نمیگذاشت. آخرین باری که مرگ یک نزدیک، خیلی متاثرم کرد ۵/۶ساله بودم. عمه مادرم مرد. عمه صغری. خانه شان نزدیکمان بود. همیشه می امد خانه و از کیفش فندقی، پسته ای، شکلاتی بهم میداد و بعد کلی قربان صدقه ام میرفت و میرفت. او که با با گاز بخاری پرکشید در اتاقم زیر پتو مچاله شدم و گریه کردم. پدرم آمد و گفت چی شده بابا؟ گفتم چرا عمه مرد؟ با حرفهای پدرانه اش آرامم کرد:

ـ عمه رفت بهشت بابا. همه آدم خوبها بالاخره میروند بهشت. عمه هم رفت. باید خوشحال باشی و دعاش کنی.

و این زمانی بود که بعدش برای سالها با غم مرگ خداحافظی کردم. در این حدودا سی سال بعدش یاد ندارم مرگی چندان اذیتم کرده باشد. اما سال۹۵ بد سالی بود. خیلی ها رفتند.. ، علی معلم، افشین یدالهی، کیارستمی و... این مرگهای پی در پی دیوار بتونی سالهای دور را ترک داد. اما نمیدانم چرا ضربه مرگ عارف لرستانی بیشتر تاثیر کرد. واقعا نمیدانم چرا؟ نه بازیگر آن چنانی بود نه در برابر شخصیت هایی که نام بردم شخصیتی برجسته و تاثیرگذار. اما بغضش گلوگیرم شد و برخلاف خلق همیشگی ام که مرگ چندان روی دلم سنگینی نمیکرد این یکی سنگین شد. ضربه ای که منگم کرد و ناگهان حس کردم مرگ هرلحظه دارد به ما آوانس میدهد. وقتی تصور میکردم همسرش ازخواب بلند شده و هرچه عارفش را صدا زده تا با هم صبحانه بخورند و دیگر صدایش را نشنیده، بار دلم سنگین شد. ضربه مرگ عارف اما ضربه یکی مانده به آخر بود. ضربه ای که دیوار سالها پیش را فروریخت، مرگ این پرنده بود.

وقتی میشا ـ این پرنده کوچک ـ رفت باورم شد که داغ یعنی چه؟ هیچ وقت انتظار نداشتم معنای داغ مرگ را بعد از سالها با مرگ یک پرنده بفهمم. شاید به نظرتان خنده دار بیاید و رمانتیک و لوس. اما باور کنید آدم رمانتیکی نیستم. برعآدم سختی به نظر می آیم. اما روزی که فهمیدم میشا مرده در خانه ام مثل بچه ها راه میرفتم و گریه میکردم. یکی نبود بگوید مرد حسابی! تو برای خودت سنی داری. مرگ کم ندیده ای..این کارها یعنی چه؟ برای خودم عجیب بود.. برای مرگ آدمها اینگونه نَگِریسته بودم که برای این پرنده دوست داشتنی. باور کنید تا همین چند وقت پیش خوابش را میدیدم و از خواب بلند میشدم و صدایش میکردم. اینها شاید اعترافات کودکانه ای باشد، اما دل بستگی چه ها که نمیکند.. به من که سخت گرفت. مادرم را هم از پا انداخت.  قبلا هم گفته ام که او بیمار شدید قلبی است و مدتی در صف پیوند قلب بود با ضربان ۲۷. بالاخره با قرص تا حد زیادی بهبود پیدا کرد. ۳سال پیش قرار شد باطری بگذارد اما چون دوست نداشت از دکترش خواست صبر کند و اینجا بود که پرنده ها در زندگیش پا گذاشتند و به شکل عجیبی روی حالش تاثیر گذاشتند. هم روی قلبش و هم روی اعصابش و آرامشش. حالا تصورش را بکنید قلبی که ۳/۴سال کنترل شده بود، دوماه از مرگ میشا نگذشته نیروی خودش را دوباره از دست داد و باز باطری لازم شد.

روزی که میشا مرد خیلی تلاش کرد خودش را نگه دارد، اما نتوانست. تا نیمه شب گریه کرد. آن شب همه دورش را گرفتیم تا حالش بهتر شود. از فردایش مریض شد. صدایش یک هفته گرفت. تب کرد و افتاد در رختخواب. سرزده که میرفتم تا ببینمش میدیدم در اتاق تاریک خوابش ریزریز میگرید. تا میفهمیدی آمده خودش را جمع و جور میکرد و خودش را میزد به انگار نه انگاری. گویی از لحاظ روانی به انکار رسیده بود. مثلی که قبول ندارد فرزندش مرده. برایش جشن تولد گرفتیم. یادم نمی رود وسط جشن تولد ناگهان مویرگ های سفید چشمش  پر از خون شدند و چشمش قرمز شد و ماتش برد. اما در لحظه خودش را جمع کرد و لبخند تلخی روی لبانش نقش بست و برگشت به مهمانی. اما انکار جواب نمیدهد. این داغ از درون میخورد آدم را. کاری ندارد تو قبولش داری یا نه. کاری ندارد که داغ یک پرنده است یا یک انسان. کاری ندارد که دیگران این احساسات را احمقانه یا غیرمنطقی میدانند یا نه. کار خودش را میکند. یعنی دلبستگی با آدم این کار را میکند. در تمام ۲ماه بعدش دیگر گرییدنش را ندیدم. حرفی هم از میشا نزد. اما شدت بیماری قلبی اش برگشت. آن چنان که دوباره از پا افتاد. همه مان میدانستیم از چیست اما هیچحرفش را نمیزد. روزی که قرار شد ببرمش به کلینیک آریتمی قلب، مادربزرگم گفت: همه اش بعد مردن میشا شد! دیدم همه فهمیده اند.

گفتم: آره.. بدجور بهمش ریخته.

بعد مادربزرگم آرام گفت: مادر! این فیلمها رو از موبایلش پاک کن!

با تعجب پرسیدم: کدام فیلمها؟

ـ همین فیلمهای میشا دیگه.. همه اش این فیلمها را میبیند.

تا این جمله را شنیدم ماتم برد وچیزی در درونم ترکید. چیزی فراتر از بغض. اما نمی توانستم جلوی مادربزرگم بروز دهم. رفتم ماشین را آماده کردم. تا کلینیک گفتیم و خندیدم. داخل مطب با دکتر صحبت کرد. دکتر متعجب بود که چرا ناگهان سیر بهبود قلب اینگونه شده است. گفت: خانم... داشتی خوب پیش میرفتی. چرا اینجوری شدی شما؟

این زن مدیری که سالها فعالیت اقتصادی کرده و برای خودش یک مرد تمام عیار بود مثل اینکه بعد از ۲ماه باورش شده باشد، ناگهان مثل ابر بهاری بارید. مثل بچه ها برای دکتر درد دل کرد و جمله ای گفت که نوشتنش همین الان هم اذیتم میکند. با بغضی که صدایش را فالش کرده بود، مثل کودکی که با گریه حرف میزند گفت: دلم براش تنگ شده...دلم برای پرنده ام تنگ شده آقای دکتر! دوستم یود..دلم..

این قدر این جمله اثرگذار بود که پرستار و دستیار دکتر که داخل اتاق بودند رویشان را برگرداندند و معلوم بود گریه شان گرفته. دکتر هم سرش را انداخت زیر و چندلحظه متاثر شد. بعد نسخه را که نوشته بود از مادرم گرفت و روی نوشته اش خط زد و چیز دیگری نوشت.

برایم جالب بود. هیچ نصیحتی نکرد. حتی شوخی نکرد: اینکه عیب ندارد..بالاخره دنیاست..برای همه اتفاق می افتد. و از این دست حرفهای مثلا آرام کننده. هیچ نگفت. مثل اینکه با عمق وجودش رنج درونی بیمار سابقش را درک کرده باشد.

میشا این پرنده کوچک رفت و هربار که در این مدت یادش افتاده ام عرقی سرد بر بدنم نشسته و مطمینم چند لحظه نوار مغری ام را خط خطی کرده است.

حالا که دیشب زلزله شد دوباره مرگ اندیشی سراغم آمد. اصلا جان دوست نیستم و اتفاقا همیشه گفته ام مرگ را دوست دارم. از مرگ خودم اصلا نمیترسم و همین الان آماده ام تا بروم. اما مرگِ لاکردار گریبان بازماندگان را میگیرد. تصاویر هموطنانی را که در سرپل ذهاب عزیزانشان را از دست د هر لحظه از پیش چشمم میگذرد و با تمام وجود حس میکنم چه سخت نفس میکشند. دایم یاد پدری می افتم که همسرش و تمام فرزندانش زیر آوار مانده بودند و حاضر نبود چیزی بخورد. دورش را گرفته بودند که یک لقمه بخورد اما لب به هیچ نمیزد. چون هنوز صدای فرزندش در گوشش بود که میگفت: بابا با هم بیا صبحونه بخوریم. و او نرفته بود..تعلل کرده بود و حالا این صدا داشت دیوانه اش میکرد...نشسته بود روی آوراهای خانه اش و به ویرانه جلوی دوربین اشاره میکرد و با گریه و همان لهجه خاص خودش میگفت: آقای مجری! بچه ام همین جا صدایم زد و من نرفتم. من نرفتم سر سفره شان آقا..و زار میزد...

دیشب هم که اینجا زلزله شد اصلا از مرگ خودم نترسیدم، اما ترس از دست گریبانگیرم شد.

بعد از مرگ آن پرنده هر بار که میروم خانه مادرم، مینشیم پنهان پنهان غذا خوردنش را نگاه میکنم و کیف میکنم. شاید این آخرین باری باشد که می بینمش که قرصهایش را خورده و منگ از قرصهای خواب آورش غذایش را میخورد و به هیچ می اندیشد...

از بعد مرگ میشا گاهی شبها بلند میشوم و در تاریکی به صورت همسرم زل میزنم.ی چه میداند؟ شاید این آخرین تصویر زنده ای باشد که از عشقم می بینم.

بعد از مرگ میشا تصور میکنم مرگ با همان شنل سیاه و داس افسانه ای در دستش، هر آن از کنارمان میگذرد و خیلی ساده ممکن است لحظه ای دیگر عشقم را، عزیزم را نبینم. حقیقتا زندگی بیرحمانه کوتاه است و افسوس که ما تا آخرش سرگردانیم و نمیدانیم باید قدر چه چیزهایی را بدانیم.

ختم کلام اینکه فردوسی عجب مردی بود. یکی از مرگ اندیش ترین شاعران ادب فارسی. مرد بزرگی که ساعتها چشم در چشم مرگ دوخته و با او روبرو شده و چه استخوانی ترکانده است از دست مرگ. این روزها این بیت او را با پوست و استخوان درک میکنم:

اگر مرگ داد است بیداد چیست

ز داد این همه بانگ و فریاد چیست


مرگ

مرگ

مرگ

 


منبع این نوشته : منبع
آخرین جستجو شده ها