اخبار برگزیده

موفق یا خوشبخت: نوشته ای در حاشیه گونه های زندگی زناشویی

همیشه در کودکی با هم بازی می­کردیم. خانواده هایمان مذهبی بودند اما در کودکی که بازی عیب ندارد. از خاطراتی که از کودکی در ذهنم حک شده است آن است که جمعه بود و در خانه شان با هم بازی کردیم. آن قدر بازی کردیم که هردومان از خستگی خوابمان برد و نشد خداحافظی کنیم. جمعه بعد که با اشتیاق در حیاط بزرگ خانه پدربزرگم منتظر آمدنش شدم، نیامد. از درخت های انجیر بالا رفتم. به انارهای آویزان درختها چوب پرت کردم، اما نیامد. توپ به دیوار کوباندم تا سروصدا راه بیاندازم، باز هم نیامد. خسته رفتم کنار حوض نشستم و سرگرم بازی شدم که تصویر دختری با چادری مشکی و مقنعه را در آب دیدم. سر بلند کردم؛ خودش بود. تا آن روز آن شکلی ندیده بودمش. هردومان در بهت بودیم و سکوت. غرور کودکی نگذاشت گلایه کنم. خندیدم و گفتم: ببین چجور موج درست میکنم. چقدر قشنگ! خندید.. نشست لب حوض و همراه با من انگشتش را در آب حوض کرد و با هم موج ساختیم. دویدم از کیفم دفتر را درآوردم و برگه ای کندم تا قایق کاغذی درست کنم. دست به کار شدم. کم کم داشت یخمان آب میشد که مادرش با اضطرابی عجیب دوید داخل حیاط و دستش را گرفت و گفت: خاله! ...سادات دیگه به تگلیف رسیده. نباید با پسرها بازی کنه. همین! و بعد دستش را کشید و در بین راه حرفهایی را در گوش دخترش زمزمه کرد. ....سادات یک بار برگشت و مرا نگاه کرد و بعد برای همیشه در بین چادرهای مشکی ناپدید شد. و به همین سادگی من و او دیگر همدیگر را ندیدیم. انگار خدا آمده بود تا کودکیمان را بگیرد.

بگذریم... چند سال بعد هم ازدواج کرد و رفت خانه بخت. بعدها شنیدم که از همسرش اجازه گرفته که ادامه تحصیل بدهد و درس بخواند اما بعدترش شنیدم که همسرش قبل از لیسانس از اذنش عدول کرده و او را از تحصیل منع کرده است. یادم می آید بعد از سالها یک روز دیدمش و سلام و احوالپرسی کوتاهی داشتیم. هنوز ازدواج نکرده بودم. از او پرسیدم: ازدواج چطوره ..خانم؟ همان طوری که سرش را پایین انداخته بود و دوخت و دوزش را میکرد، گفت: ازدواج همه­اش گذشت است، خیلی با منطق و فلسفه نمی­ شود حساب و کتاب کرد و با آهی کوتاه سخنش را ختم کرد. شاید در حرفش طعنه ای زد چون آن روزها معروف بود که فلانی همه چیزها را فلسفی می بیند. جمله اش در ذهنم حک شد و هیچ جا نگفتمش تا همین امروز که دارم این متن را مینویسم. امروز هم او با همسرش زیر یک سقف اند و بچه دارند. وضعیت مالی نسبتا خوبی دارند. ظاهرا زندگی آرامی هم دارند. نشنیده ام واقعه بدی در زندگی شان اتفاق افتاده باشد و امیدوارم تا همیشه در خوبی و سلامتی زندگی کنند؛ اما جمله این دوستِ دوران کودکی درباره زندگی و آهی که بعد از آن کشید، همیشه در گوشم زمزمه می شود. انگار دلخوریهای نهفته ای در دل این زن و زندگی نهفته بود.

این داستانک را گفتم تا باز درباره زندگی و ازدواج حرف بزنم. یعنی باز هم خارج از حوزه تخصصی ام. بارها گفته ام هیچ ادعایی در این باره ندارم و فقط به اقتضای شغلم، میکوشم ساختاری به تجربیات کاری ام بدهم و با شما در میان بگذارم و البته از نقدهای علمی شما هم استقبال می کنم.

زندگی ناموفق را همه مان میشناسیم و تا دلتان بخواهد با این نوع زندگی از نزدیک آشنایی دارم. زندگی های آن چنان از هم پاشیده ای را دیده ام که سر آدم سوت میکشد. از اینها که بگذریم باید بگویم دو نوع ازدواج یا زندگی زناشویی داریم: زندگی های موفق و زندگی های خوشبخت یا رضایتمند.

زندگیهای موفق زندگیهایی است که بیرون و نمای خوبی دارند. از بیرون که نگاه میکنی همه چیز خوب است و سرجای خودش است. خیلی ها به این زندگی ها حسرت میخورند. حتی شاید وقتی به آنها نزدیک شوید هم آرام و خوب باشند؛ اما من اسم اینها را زندگیهای موفق میگذارم و نه خوشبخت، چرا که یک فرق با هم دارند و آن اینکه در زندگی های موفق و غیرخوشبخت، دلخوری های سرخورده و سرکوب شده ای وجود دارد که زوجین آموخته اند آنها را پنهان کنند. درختی را تصور کنید که برای اینکه شاخه هایش دست و پا گیر نشود، آنها را قطع میکنند. در این زندگیها مساله لزوما حل نمیشود بلکه پاک میشود.

مادربزرگم همیشه میگوید: مادر! زندگی نصفش صبر است و نصفش گذشت. باقیش هم قناعت.

البته من هیچ وقت نفهمیدم شیوه محاسبه این زن دوست داشتنی، چگونه است که با وجود تکمیل دو نیمه، باز هم زندگی، باقی می آورد و قناعت را هم جا میدهد، اما گذشته از این، به نظر می رسد در زندگیهای موفق، صبر و گذشت و شاید هم قناعت، خوب آموخته شده است.

البته این باور و تاکید بر صبر و گذشت در زندگی های مدرن بسیاری از و مردان تحصیل کرده و دانشگاهی هم دیده ام. اتفاقا زیاد هم دیده ام. آنها آموخته اند سرکوب کنند. شاید در ساختار زبانی امروز اسمش را لزوما صبر یا گذشت نگذارند اما همان است. مثلا در مورد خانواده، دوستان، کار، سبک زندگی، سبک تفریحات و خصوصا در رابطه با تربیت فرزند و... با یکدیگر اختلاف دارند ولی نمی توانند اختلاف شان را حل کنند؛ اما آموخته اند که صبر کنند و سرکوبش کنند. حالا هری به یک شیوه. مثلا در زندگی برخی دوستانم می بینم که زن بعد از مدتی کنار میکشد و از موضعش پایین می آید و در زندگی بعض دیگرشان برعکس. فرقی ندارد. بالاخره یکی با وجودی که روش و منش همسرش را قبول ندارد، سکوت می کند. اما به شکلی ناخودآگاه به حسی سرکوب شده تبدیل میشود که در لحظات بحرانی زندگی خودنمایی می کند. فیلم درباره الی اصغر فرهادی را یادتان است. همه چیز خوب بود تا آنجا که لحظات بحرانی فیلم کلید خورد؛ بعد از آن همه چیز به هم ریخت. دلخوری سرکوب شده شوهر ، در آن بحران را به خاطر بیاورید: این زن فلان است. همیشه سرخود کار میکند، هیچ وقت به حرف آدم گوش نمیکند. آخه به تو چه میخواهی برا همه زن بگیری و...... یادتان است؟ این از همان دلخوری های سرکوب شده است.

بارها شنیده اید که مشاورین و روانشناسان خانواده، زوجین را از اینکه همسرشان را تغییر دهند برحذر می دارند. آنچه من دیده ام آن است که در زندگی های موفق ولی غیررضایتمند، هردو یا یکی از زوجین به شدت دوست دارد که طرف مقابل را تغییر دهد. نوعی از قبول ناداشتگی همسر، در دل هردو یا یکی از ایشان نهفته است. حتی اگر او انسان موفق یا نسبتا موفقی باشد، آنها همسرشان را قبول ندارند و او را موفق نمی دانند. البته این باورها در سطح روییِ زندگی مشخص نیست. برای همینی که آنها را می­بیند نشانی از این مسایل را نمی یابد. بلکه اینها در عمق احساسات و باورشان جا خوش کرده است.

داستان ابتدای این متن را به خاطر بیاورید؛ نمی خواهم بر زندگی آن دوست دوران کودکی برچسب بزنم اما برای اینکه حرفم را برسانم مثالش را آوردم: این دوست دوران کودکی از مذهب و سنت آموخته بود که هر چه شوهر میگوید مطاع است. یک روز میگوید: درس بخوان! و فردا اجازه اش را پس میگیرد؛ مهم آن است که زن باید گوش به فرمان شوهر باشد. در نتیجه این آرزو و خواسته را سرکوب میکند و اینکه همسرش او را منع کرده برایش به یک دلخوری سرکوب شده تبدیل میشود. و وقتی از او درباره زندگی زناشویی میپرسی: زندگی را به صبر یا گذشت تقلیل می دهد. البته این را هم اضافه کنم که این گذشت همیشه از جانب نیست. مردان نیز..!

اما در این تقسیم بندی که گفتم؛ در زندگی های رضایتمند و خوشبخت، این دلخوری ها یا وجود ندارند یا حداقلی اند. شاید ظاهر سخنی که میخواهم بگویم تلخ باشد؛ اما باور کنید حتی نمی توانم بگویم یک درصد زندگی ها اینگونه اند. شاید یک در دویست. شاید هم یک در سیصد. خیلی خیلی کم دیده ام این نوع زندگی زناشویی را.. البته آماری که میدهم علمی نیست و صرفا حاصل تجربیات شخصی است.

در زندگی خوشبخت زوجین همدیگر را پذیرفته اند و با هم عشق میکنند و لزومی در تغییر یکدیگر نمی بینند. در یکی از روستاهایی نزدیک شهر، باغچه ای دارم که ماهی یکی دو بار برای استراحت و تفریح به آنجا میرویم. در باغ یکی از همسایه هایه مان درختی کهنسال کنار دیوار باغ است که یکی از شاخه های تنومند درخت از بین دیوارهای باغ بیرون زده است و دیوار دور شاخه ساخته شده است. هر وقت از کنارش رد میشوم به این فکر میکنم که چقدر کم اند آدمهایی که اینگونه همدیگر را بپذیرند و اینگونه همآغوش شوند. اما باور کنید اینها تخیلی نیستند. کم اند اما دیده ام و احتمالا شما هم دیده اید. بعضی همسرها انگار فقط برای هم آفریده شده اند. قطعاتی از پازل که درست کنار هم نشسته اند.

میدانم...شاید حرفهایم بسیار کمال گرایانه به نظر بیاید. شاید هم همین طور باشد. اما از ابتدا گفتم من زندگی های غیرخوشبخت را لزوما زندگی ناموفق نمی دانم. این زندگی ها موفق اند و بسیار دیده ام که سالها دوام دارد و زوجین سراسر زندگی را با یکدیگرند و به خوبی و خوشی زندگی میکنند. اما حقیقتش را بخواهید به قول مادربزرگ بی سواد ولی دنیادیده ام، با صبر و گذشت. سوء تفاهم پیش نیاید که صبر و گذشت را در زندگی رضایتمندانه، انکار میکنم..نه اصلا.. اما اگر از من بپرسید مهمترین عنصر یک زندگی خوشبخت چیست؟ نخواهم گفت صبر و گذشت بلکه میگویم: انعطاف و پذیرش. انعطاف یکی از ارکان زندگی زناشویی خوشبخت و رضایتمندانه است. به زبان سنتی و عرفانی سرزمین مان  اگر بخواهم بگویم: رضا. در زندگی های خوشبخت، زوجین در مقام رضا هستند، برخلاف زندگیهای موفق که به مقام تسلیم رسیده اند.

در پایان یک نکته مهم را اضافه کنم: اینکه داشتن زندگی خوشبخت تا حد زیادی اکتسابی نیست. یعنی نمی شود به این راحتی ها زندگی خوشبخت را ساخت. بخش اعظم این زندگی حاصل توفیق است. نمی شود به گونه ای همدیگر را تربیت کنیم که همدیگر را پذیرا باشیم. بیشتر بایدی را پیدا کنید که شما را پذیرا باشد. حتما شنیده اید میگویند: میخواهم نیمه گمشده ام را پیدا کنم. آدم برای داشتن زندگی خوشبخت، باید نیمه گمشده خود را پیدا کند. شاملو سه بار ازدواج کرد تا در سومی نیمه گمشده اش را یافت؛ در آیدا...

درو اقع اگر قرار باشد این نگاه کمال گرایانه را داشته باشیم، خیلی ازدواجها کم میشود و احتمالا دیر اتفاق می افتد.

برای همین این متن را ننوشتم تا راه حلی برای خوشبخت ساختن زندگی زناشویی ارائه کنم؛ چرا که خوشبختی و رضایتمندی در زندگی زناشویی ساختنی نیست یا دست کم بگذارید بگویم اگر هم ساختنی باشد کار بسیار سخت و زمان بری است. می شود به زندگی موفق رسید؛ با تلاش، تربیت، یاد گرفتن و تمرین و.. اما بعید است بشود کاری کنیم که به این زودیها نیمه گمشدهی شویم.

و سخن آخر که کمی صبغه حقوقی دارد: به نظرم بالا رفتن سن ازدواج و افزایش طلاق به خاطر آگاهی از همین نوع ازدواج است. انسان امروزی یا تن به ازدواج نمی دهد یا تا نیمه گمشده اش را نیابد از پا نمی نشیند.

پایان

برای خواندن مطالب مرتبط این آبینه ها را کلیک کنید:

http://ghalamvaayene.blogfa.com/post/92

 http://ghalamvaayene.blogfa.com/post/99


موفق یا خوشبخت: نوشته ای در حاشیه گونه های زندگی زناشویی

موفق یا خوشبخت: نوشته ای در حاشیه گونه های زندگی زناشویی

موفق یا خوشبخت: نوشته ای در حاشیه گونه های زندگی زناشویی

 


منبع این نوشته : منبع