اخبار برگزیده

مضرات کتابخوانی: تاملی در تئوری های کتاب نخوانی

رستم بیگلو ـ شاعر معاصر ـ زمانی در صفحه اش نوشته بود: دلیل کتاب نخواندن ایرانی ها خط است. خط امروز فارسی از راست به چپ است و این برخلاف کارکرد مغز است. چون مغز به گونه ای طراحی شده که باید از چپ به راست بخواند ولی خط فارسی امروزی ما، باعث میشود مغز برای خواندن، دو کار انجام دهد و دو برابر انرژی بسوزاند و این باعث خستگی زودرس و مفرط ما بعد از خواندن میشود. البته هیچ ارجاع و رفرنسی هم نداده بود که صحت و پیشینه سخنش را بتوان سنجید، ولی خوب برای خودش حرفی زده بود دیگر. او هم مثل خیلی های دیگر به این فکر کرده بود که چرا ما کتاب نمیخوانیم.

اما شخصا وقتی به این امر فکر می کردم، ذهنم بیشتر درگیر مضرات کتابخوانی شد و تئوری های کتاب نخوانی در بستر فکری جامعه ایران؛ چون با تعلق خاطری که به روانشناسی یونگ و عالم ناخودآگاه دارم، باور دارم بسیاری مان به شکلی ناخودآگاه درگیر یکی از این تئوری ها هستیم و در کتاب نخواندمان موثر است و باز باور دارم خیلی اوقات اگر نسبت به یک مساله آگاه شویم در حلش دستمان باز خواهد بود:

یکی از مضرات کتاب که حاصل تجربه شخصی است آن است که اعتیادآور است و احتمال دارد آدمی را خرفت کند. غرق که بشوی در عالمش، حال هیچ کاری را نداری. فقط می نشینی و کتاب میخوانی. خماریش را هم میکشی. اتفاقا افسرده ات هم میکند و به دنبالش کاهلی و وسواس و ترس می آید. خلاصه باید مراقب بود در این دامش نیفتیم. اما این یک نظریه کتاب نیست و صرفا از ضررهای آن است. اما بروم بر سر تئوریهای کتاب نخوانی:

۱.چندی پیش با بنده خدایی رودررو شدم که با پیراهن مشکی داشت نطق میکرد برای چند نفر که: ببین! من سالی ۱۰م باید خرج هیات و حسینیه یا مراسم خونه ام بدم. به زن و بچه هامم گفتم. اصلا پول نباشه بچه بره مدرسه. خوب به درک! ولی پول هیات جایی نمیره. حالا نره مدرسه. کتاب نخونه..چی میشه. حالا ما نرفتیم دانشگاه.. چیشد.؟!

پسرش هم زل بود در دهان پدرش و در دلش قند آب میشد که پدری دارد در بین جماعت یکه تاز مجلس است. ضمن آنکه پدر هم حس کرده بود بقیه می شنوند، صدایش را در گلو انداخته بود و بلند بلند افاضه میفرمود. زیر چشمی هم نگاهی می انداخت ببیند من چه واکنشی نشان میدهم. اما من در فکر بودم. اینکه این می تواند یک تئوری و نظریه برای کتاب نخوانی باشد. اینکه از مضرات کتاب، دوری شما از هیات است. البته بگذریم که این پدر مهربان هیات را برابر با امام حسین می دانست و هرگز شک نکرده بود که ممکن است هیات هیچ ربطی به حقیقت امام حسین نداشته باشد!

البته دیدگاه کلان در پس این اندیشه، تقابل مذهب با علم و کتاب است که در گذشته زیر عنوان «کتب ضاله» خودش را پنهان میکرد. اینکه فلان کتاب ضاله و گمراه کننده است.

در واقع اینکه کتاب خواندن شما را در برابر خرافات مذهبی واکسینه میکند، انکار ناپذیر است. برای همین آنانی که دکانشان جهل مردم است، طبیعی است که مردم را از کتاب برَمانَند. پس برای اینکه دکان این دکان داران را ببندیم، باید کتاب خواند.

۲.تئوری دیگر را از زبان یکی از کارمندان پدربزرگم شنیدم. البته خودم معرفی اش کردم. یک زمانی در امور پیگیری پرونده ها همکاری میکرد. یکروز گفت: فلانی کاری بود بگو از این کار بیرون بیایم و از قضا پایش به نان فانتزی پدربزرگ باز شد و این روزها برای خودش رییس است. اعتماد به نفس بالایی دارد و گلیمش را خوب از آب میکشد بیرون. همان روزها هم میگفت: من جایی کار کنم دیگه ولم نمی کنند. همین هم شد. الان نباشد نان فانتزی کمیتش لنگ است. اما امان از اعتماد به نفس زیادی! یک روز رو کرد به دایی بنده و گفت: واس چی کتاب خوندید رفتید دانشگاه؟ آدم باید پول در بیاره. کتاب به چه درد میخوره؟ من اگه دخترم بخواد کتاب بخونه همش، مثل این سید مهدیاشاره کرد به من میزنم پس کله اش بره پول درآره. آن روز خنده ام گرفت، ولی این روزها که به مضرات کتابخوانی می اندیشیدم، یاد نظریه اش افتادم. اینکه کتاب و علم دلیل دوری از پول و فقر است. این اندیشه البته ریشه دار است. از همان بچگی موضوع انشایمان بوده که: علم بهتر است یا ثروت؟ در ادبیات کهن مان نیز داریم:

دانش و خواسته است، نرگس و گل    

که به یک جای، نشکفند به هم
هر که را دانش است، خواسته نیست                                

و آن‌که را خواسته‌ست، دانش کم   شهید بلخی

البته بسیاری این سوال را مغلطه میدانند؟ اما به نظر خیلی هم مغلطه نیست. این دو واقعا در جاهایی در مقابل همدیگرند. هر چند امروزه میشود با علمب درآمد کرد، اماب درآمد یک چیز است و ثروت چیز دیگر. همیشه نمی توان از علم به ثروت کلان دست یافت اما به هرحال وضع جهان فرق کرده و مثل جهان کهن الزاما با یکدیگر در تقابل نیستند و خیلی امر رایجی شده است اینکهی از علمش نان میخورد. اما شاید شما به شکلی ناخودآگاه هنوز به این نظر باور داشته باشید که علم و کتاب، نان و آب نمی شود. برای همین آوردمش تا بدانیم الزاما منافاتی با هم ندارند. ضمن آنکه به سادگی می توان تاجری ثروتمند بود و حتی اگر عاشق و جویای علم نیستیم ولی کتاب بخوانیم.

۳.اما تئوری دیگری که در رد علم و تمثال مجسمش، یعنی کتاب، دیده ام و از قضا سابقه بسیاری هم در تمدن مان دارد، ناشی از باورهای برخی از متصوفه است. این جریان زمانی جدی بوده است تا آنجا که صدای امثال هجویری و نسفی را که شخصیت های برجسته ای در عرفان اسلامی بودند، در همان قرون اولیه را درآورده بوده و آنها در کتب خود به آن پرداخته اند. بسیاری از افرادی که تعلق خاطری به سلوک عرفانی دارند، با این ابیات و عبارات گوش آشنایی دارند که:

بشوی اوراق اگر هم درس مایی

که درس عشق در دفتر نباشد

یا:

دفتر صوفی کتاب و حرف نیست                           

جز دل اسپید همچون برف نیست

یا روایاتی افسانه گون از ملاقاتانی چون شمس تبریز با مولانا در ذهن شان جولان داده است که همه کتب ارزشمند مولانا را در آب حوض انداخت و وقتی مولانا برآشفت همه را خشک از آب درآورد یا اینکه آنها را آتش زد و چون دید او تحمل خاکستر دیدن کتبش را ندارد، آنها را به حالت اول درآورد و از این قبیل داستانها که همه نشانه هایی از تحقیر کتاب و کتابخوانی در دل خود نهفته دارند. حتی گفته شده شمس در دوران چله نشینی مولانا او را از هرگونه مطالعه کتاب نهی کرده بود.

راحت اگر بخواهم بگویم این نظر صوفیانه، نظری است که در روزگار فعلی، لقلقه زبان بعضی هامان شده است. یعنی فقط یک ادا است، یک ژست؛ و به همین دلیل است که زاویه ای که با اینها دارم بیش از نظرات دیگر است. چرا که اینان جهل مرکب شان بیشتر است. بسیاری اگر اهل کتاب نیستند، اصلا در عالم دیگری سیر میکنند و سرشان بهداری و کار و بارشان است و اهل علم و سواد نیستند. با اینها کاری نداریم. اما برخی دیگر اهل سوادند و ممکن است از اینکه کتاب نمی خوانند آگاه باشند و از این امر دچار عذاب وجدان شوند، دوست دارند کتاب بخوانند اما ناخودآگاه نمی توانند و برای همین شاید شناخت نظریاتِ ناخودآگاه، به ایشان کمک کننده باشد. اما این گروه سوم در عین آگاهی احتمالا از این مساله دچار عذاب وجدان نمی شوند و اینجاست که زاویه مرا با آنها زیاد میکند. چرا که در توجیه کتاب نخواندن، توجیهی عرفانی می آورند و برایش لفاف زیبا میتراشند مثلا: علم حجاب اکبر است یا ابیات صوفیانه ای را که گفتم با وخودشان زمزمه میکنند.

قبلا اشاره کرده ام که سالها در عرفان سرکرده ام و به عرفان تعلق خاطر دارم اما در عین حال از بخش عظیمی از متصوفه دل خوشی ندارم. بخش عظیمی از تصوف، جریانی است که تاثیرات منفی اش را در ایران نمیتوان نادیده گرفت. جریانی خردگریز و ابله پرور و تنبل ـ فربه­ کن. تاریخ صوفیه سرشار است از مریدان و صوفی نمایانی شکمباره که فقط می نشستند در سایه شیخ و ذکر میگفتند تا فتوح و لوتی از درِ خانقاه برسد و آنها مثل خرس بخورند. هجویری در کشف المحجوب از اینها دلِ پری دارد و فصلی به شکوه و گلایه از اینان می پردازد. مولانا هم آنان را مگسانی می داند و با صفت «دوزخ گلو» وصفشان میکند،که هر چه به ایشان بدهی می بلعند و از عرفان و تصوف فقط بی اخلاقی و پرخواری آموخته اند:

صوفیئی گشته است نرد این لئام                       

الخیاطه و اللواطه والسلام

اما آثار این تصوفِ بیمار، هنوز ریشه عمیقی در انسان ایرانی دارد. خصوصا در مواجهه با کتاب و توجیه تنبلی کتاب نخواندن. چندی پیش یکی از دوستانم که به عرفان و تصوف گرایش دارد و بسیار شخص مهربانی است و دوست داشتنی رو کرد به من و گفت: تو چرا انقدر کتاب میخوانی؟ حالا در این کتاب چیزی هم پیدا کردی؟؟

خنده ام گرفت و شاید یکی از دلایل نوشتن این متن، سخن او بوده باشد. به خودش هم گفتم که می نویسمش و امیدوارم اگر خواند، ناراحت نشود. هر چند برای شخصیتش احترام زیادی قایلم، اما میدانم اندیشه اش از کجا آب میخورد و در این سطور به نقد این اندیشه میپردازم. امیدوارم بداند که این ها نقد یک اندیشه است نه نقد شخصیت محترمش؛ اندیشه ای که از همان تصوف بیمار و تنبل چاق کن آب میخورد. تصوفی خنگ طلب و ابله پسند، که میتواند یکی از دلایل دوری ایرانی از علم بوده باشد و در حالی که غرب، سیارات را فتح میکند و جهان را به تسخیر خود در می آورد، اینها می نشینند و دل خوش می کنند به این ظواهر کلمات فریبنده که هیچ خروجی هم ندارد و فقط مایه آرامش خودشان است. حالا شاید زمانی بنویسم فرق آرامش و سکینه با یقین را، و فرق یقین با حقیقت را. اما فعلا بگذریم؛ مثلا بارها از اینها شنیده ام که این بیت آقای خمینی را میخوانند:

...که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم.

البته تنبل نه به این معنا که کار نمیکنند، بلکه به اقتضای احوال روزگار اهل کار و دانشگاه هم هستند؛ اما کتاب خوان نیستند. اساسا اهل مطالعه نیستند.[مطالعه نیاز به تعریف دارد اما مجال گفتنش اینجا نیست]

وقتی ریشه یابی میکنم، ریشه اش همان تصوف تنبل پرور است وگرنه همین آیه اله خمینی را هم ملاک قرار دهیم در علوم مرتبط با حوزه کاری خودش بسیار باسواد بود و کتاب خوانده.

این جریان صوفی نمای تنبل، حوصله ندارد کتاب بخواند و علم بیاموزد، در نتیجه خودش را پشت حرفهای قشنگ فریبنده پنهان میکند. مثلا پشت کلمه «تزکیه» و عباراتی از این دست که: «تزکیه اگر باشد ابواب حکمت الهی به روی آدمی باز میشود. مهم عنایت است و توفیق. خدا حقایق را الهام میکند به قلب مومن» و یک مشت از این حرف های رمانتیکِ پوکِ بی سر و ته.

حالا یکی نیست بگوید: پدرتان خوب، مادرتان خوب، عرفای برجسته ما همه شان خدای علم روزگارشان بودند. از مولانا باسوادتر داریم مگر؟ یا از ابن­عربی؟ یا عین القضات؟ یا شیخ محمود شبستری؟ یا حلاج؟ انکار نمیکنم علوم وهبی و لدن را؛ اما از این قلم که مدتهاست در عرفان مطالعه کرده ام، بشنوید و مطمین باشید تئوری کتاب نخوانی از عرفان اصیل و ریشه دار ایرانی، سر در نمی آورد. تزکیه برای خودش داستانی دارد. چله هایی را باید بگذارنی و مکاشفات الهی از سر بگذرانی. آن هم برای مدتی. نه برای همیشه. در این دوره های چله وار به جایی میرسی که حتی نباید فکر کنی. خاموشی و سکوت محض درونی. خلسه. اما این نباید پیوسته و مداوم باشد. در جایی باید برگردی و سفر کنی من الحق الی الخلق. نه اینکه نظریه ثابتی داشته باشی برای کتاب نخواندن. به این اندیشه صوفی نما باید گفت:

حرف گنده تر از دهان مان نزنیم دیگر. ما کوچکتر و حقیرتر از آنیم که لاف تزکیه بیاییم!! من و شما در اخلاقیات پیش پا افتاده مانده ایم... ینابیع حکمت بخورد توی سرمان. مثل بچه آدم کتابت را بخوان بابا! مگر میشود از هزار سال تجربه نخبگان بشری کناره گرفت؟؟ به قول گوته که میگفت:ی که از سه هزار سال بهره نگیرد تنگدست به سر میبرد!

قربانت شوم! حالا هر وقت رفتی رهبانیت پیشه کردی و فرصت و همت آن چله های آن چنانی را داشتی، و دریچه های حکمت به رویت باز شد و مثل مولانا اندیشه های نو به نو در تو جوشید و به قول دنی لوییس دریای طوفانی و مواج اندیشه در وجودت جوشیدن و خروشیدن گرفت، کتاب را هم کنار بگذار. آخر وقتی همه هیکل من حجاب است و در پست ترین مراتب حیوانی مانده ام، لقلقه زبانم چرا باشد:

که من از صومعه و مدرسه بیزار شدم. یا این مصراع که: تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز  

آخر حافظ غول علوم قرآنی روزگارش شد، بعد گفت:

بگیر جام می و راه دشت و صحرا گیر     

چه وقت مدرسه و درس کشف کشاف است

نه من که هیچ در هیچم. اگر من اینها را بگویم باید به ریشم خندید و گفت:

تو کز سرای طبیعت نرفته ای بیرون           

گذر به کوی حقیقت کجا توانی کرد

لب کلام، تنبلی را کنار بگذاریم! در کنار تزکیه یِ گاه به گاه و چله های سالکانهالبته اگر همتش را داشتیم، کتاب هم بخوانیم. کتاب خوب! تجربیات بزرگان چیزی نیست که بتوان از کف نهاد. آنها خون دل خورده اند تا به این اندیشه ها رسیده اند و به بهایی ارزان در دسترس ما قرار د.اینها را بخوانیم وگرنه وضعمان همین است که می­بینید. نه دنبه ای ، نه تحولی، نه مرد فحلی، نه....

اگر بخواهم واکاوی کنم مبادی کتاب نخواندن مان را شاید خیلی بشود نظریه یافت و بافت. اگر شما هم با یک نظریه برخورده اید سپاسگزار میشوم، که برایم بنویسید.

در پایان فقط اشاره کنم که عرفان نیستم و باانی چونروی همدل نیستم. عرفان ایرانی ـ اسلامی جریانی است سرشار از اندیشه که هر کدام میتواند جهانمان را تکان دهد. اما گوهر حقیقی کمیاب است. به قول مولانا:

گر گدایان طامع‌اند و زشت‌خو                 

در شکم‌خواران تو صاحب‌دل بجو

در تگ دریا گهر با سنگهاست                 

فخرها اندر میان ننگهاست

ضمنا نظریات دیگری هم در گوشه و کنار دیده ام که شاید در مجالی دیگر به آنها بپردازم.


مضرات کتابخوانی: تاملی در تئوری های کتاب نخوانی

مضرات کتابخوانی: تاملی در تئوری های کتاب نخوانی

مضرات کتابخوانی: تاملی در تئوری های کتاب نخوانی

 


منبع این نوشته : منبع
آخرین جستجو شده ها