اخبار برگزیده

لباس راستی

روزی از دکتر دینانی پرسیدند: اگر بخواهی بعد از عمری یک دعا کنی و از خدا چیزی بخواهی چه میخواهی؟ یادم نمی­رود.. با لحن خاصی گفت: از خدا صدق می خواهم. صدق!

حسی که این کلمه در وجودم جاری کرد فراموش نشدنی است. حس عجیبی بود. علاوه بر لذت، دچار شگفتی و حیرت شده بودم. چرا بعد از هفتاد سال، مطالعه و تأمل، چنین چیز ساده ای از خدا میخواست؟!

مدتها گذشت تا عمق این دعا و سخن را فهمیدم و دانستم «صدق» گوهر بی بدیلی است که اگر به دست آوریم علاوه بر اینکه حال خوبی خواهیم داشت چه جامعه ای روشن و شفافی خواهیم ساخت و چه برکاتی که از زمین و آسمان می بارد.

روش نوشتنم را می دانید؛ برای شرح یک امر مفهومی، به مثال های رایج در زندگی روزمره، متوسل می‌شوم تا به آن مفهوم عینیت ببخشم و البته میدانم که گاه این مثال ها هم شآن مفهوم بدیل شان نیستند، اما بارها دیده ایم که گاهی مفاهیم متعالی در ظرفی رکیک خوش به دل می نشیند. مولانا هم قدر این رکاکت را فهمیده بود  و گاه گاه در مثنوی به کار بست و من هم ادای او را در می آورم.

تکراری است اگر بگویم صدق در زندگی روزمره، فقط در راستگویی کلامی خلاصه نمی‌شود. داستان صدق و راستی بسیار عمیق است و ظریف. روانشناسان  جهان مدرن هم همصدا با عارفان و اندیشمندان جهان قدیم، میگویند: یکی از نشانه های سلامت روانی، آن است که همان گونه باشیم که می نماییم:

گفتا: شیخا! هر آن‌چه گویی هستم            

آیا تو چنان که مینمایی هستی ؟

چندی پیش نصرالله رادش در برنامه دورهمی به مهران مدیری گفت: «مهران! من خودم ام. اگر داغون باشم معلومه. اگر شاد باشم مثل بچه ها شادی میکنم. و این خیلی به من ضربه زده.»

نمیگویم  باید اینگونه باشیم و هیچ مرز و ی در مقابل احساسات مان نگذاریم، اما نمی‌توان انکار کرد که این یکی از جلوه‌های صدق است.

بگذارید مثالی بزنم:

سالها پیش یکی از پزشکان متخصص مطرح در سفر حج مسافرمان بود، همراه با همسرش. باور کنید با وجود سن و سالی که از ایشان گذشته بود معاشقه شان در کل کاروان نقل مجلس بود. آن چنان دور این زن میچرخید و برایش میوه پوست میکند و با هزار قربان صدقه دهانش میگذاشت که قند تو دل همه آب میشد. در همان سفر حج، چندین بار بی هیچ خجالتی، راحت کلید اتاق خالی هتل را گرفت تا با همسرش خلوت کنند. توضیح اینکه حج رفته ها می دانند به دلایل شرعی احرام، زن ها و مردان به طور کل جدا از یکدیگرند

خودم هم دوستی دارم که با همسرش رابطه ی عاشقانه بسیار خوبی دارند. شخصا همیشه رابطه ی این زن و همسرش برای من جالب بود. اینکه بسیار راحت به شوهرش اظهار محبت می کند. در عین حالی که زنی است محجوب، اما بسیار راحت، تمایلات درونی اش را نسبت به مردش بروز می دهد، حتی تمایلاتی که در جامعه ما عرف نیست و حتی تابو است. شاید برای خواننده ذهنیت ایجاد کند و چه بسای در دلش بگوید: چه بی غیرت.. یا بگوید: این نویسنده چه آدم فلآن و بهمانی است. اما آگاهانه این مثال را آوردم. تا عمق سخنم را برسانم.

اینجا در مقام ارزش‌گذاری نیستم.  خوب و بدش با شما. این که مرز بین صدق و راستی و پختگی را بشناسیم عمر می‌خواهد و تجربه. اما باید بگویم که اگر از دوستان نظرشان درباره این زن را بپرسید، خواهند گفت: زنی اخلاقمند، وفادار، خانواده دوست، شوهر دوست، شاد و حتی سنتی.

بگذارید مثال دیگری بزنم. دوستی دارم فاضل و فرهیخته با شخصیتی شناخته شده در مجامع علمی و بزرگان فضل. اما اگر از دوستانش باشی، بسیار راحت است و بی غل و غش. راحت حرفش را می زند و ساده می گوید و هیچ هراسی ندارد که به اصطلاح سوتی علمی داده باشد. یا اینکه هیمنه علمی اش در نظرگاه دوستانش فروبریزد. در مجامع دوستان بسیار راحت می خندد و اتفاقا بسیار بد قواره هم می‌خندد تا جایی که در عالم دوستی بارها  به او انتقاد کرده اند بابت خندیدنش. نمی‌گویم نباید این مسائل را اصلاح کرد اما شکی ندارم که تصدیق می‌کنید، عدم دقت بر این جزئیات رفتاری نشان از آن است که او در جمع ما دوستان، بی غل و غش است. خودش است. عریان و بی پیرایه و بی نقاب. حسابگری نمی‌کند. به قول مولانا زیرکی نمیکند؛ همان است که مینماید. شاید از این مثال هایی که می‌آورم تعجب کرده باشید اما تلاشم آن است که با این مثالها نشان دهم گستردگی و عمق و دیریابیِ صدق و راستی را.

در مقابل دوستی دارم او هم اهل فضل سواد. اما باور کنید بعد از چندین سال دوستیِ صمیمانه، روزی که فهمیدم در رابطه اش با من، چقدر حساب و کتاب میکند، شگفت زده شدم. روی لباسی که مقابل من می پوشید فکر می‌کرد. کتابی که زیر بغلش می زد تا همدیگر را ببینیم با کتابی که زیر بغل میزد تا دیگری را ببیند، حساب و کتاب داشت و صدها مورد حسابگرانه دیگر که حتی به مخیله من هم نرسیده بود.

بارها پیش آمده بود که از او سوال کرده ام و آخر سر از این که علمش را با من شریک شده سپاسگزاری کرده بودم. اما سالها گذشت تا دانستم که برای یک سوال کوچک از من در حوزه تخصصی ام، چقدر فکر میکند و چه قدر پس و پیش میکند. مبادای باشد. مبادای ببیند که او از من سوال پرسیده. مبادا در سوال به گونه‌ای باشد که گمان برود او کم می‌داند. مبادا هیمنه و تصوری که در ذهن دیگران ساخته به هم بریزد و تصویر دانشمندی اشکه خیلی برایش مهم بود دگرگون شود.

مدتها پیش  چند بلیت جشنواره فجر گرفته بود که از قضا یکی دو تایش اضافه آمده بود. پرسید: می آیی؟ گفتم بدون همسرم نه و خیلی راحت ادامه دادم اگر میخواهی به دوستان هنر دوستم بگویم شاید بخرند. واکنشش برایم جالب بود؛ در آن لحظه جواب نداد، اما بعد از چند روز که دیدمش گفت: نه بابا قصد فروش بلیت را که نداشتم. اتفاقیی طالب بود فلان تومن داد من هم دادم برود داخل. سخنش هم خنده دار بود هم عجیب.عجیب بود، گویا با سخنش می‌گفت من لنگ پولش نیستم. خنده دار بود چون تا سر زبانم آمد که بگویم مگر ما بلیت جشنواره می خریم که بفروشیم؟ خوب بر حسب اتفاق از چند بلیتی که گرفتی یک بلیت ناکارآمد است. عاقلانه ترین کار این است که یا کنسلش کنی یا اینکه بفروشی یا هدیه بدهی تا یک نفر دیگر از هنر بهره ببرد و گرنه هردومان می‌دانیم که آنقدر دست مان به دهان مان میرسد که لنگ این پولها نباشیم. اما دهانم را بستم، چون امکان داشت داوری من درست نباشد و شاید در دل او این بوده که قصد نداشته به من بفروشد و به همین خاطر نمی خواسته حرف از فروش بزند. به هر حال شما که این دوست را نمی شناسید. اما مثالش را آوردم تا حرفم را برسانم.   

میدانید؛ صدق گوهریست که سالها باید برای دست آوردنش جنگید. پختگی بالایی می‌خواهد. تواضع عجیبی می طلبد. سلامت روانی بالایی می خواهد...

همین داستان مجری مشهور صدا و سیما که در روزهای گذشته همه جا پیچید هم همین داستان صدق است. کاری ندارم به درستی یا نادرستی حرفهایی در رابطه با حریم خصوصی و از این دست سخنان که در فضای مجازی پیچید. اما تحلیل شخصی ام آن بود که اگر این بانو ضربه خورد از نبود صدق خورد. حتی اگر جواب نمی داد و خاموش میگذشت این همه حرف در پی اش نمی آمد. اما وقتی بخواهی همه چیز را زیر نقاب بپوشانی و بگویی در پارک عمومی همه محرمم بودند و آن هم آبمیوه بود و چادر فلان است و بهمان است و همان داستانهای قدیمی.. سیل نقدهای آن چنانی سرازیر میشود سمتت که:

گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود

تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود

وگرنه اگر گاهی بپذیریم ما هم خطا داریم یا از به فلان امر اعتقاد نداریم یا اصلا از فلان اعتقاد برگشته ایم و اصرار نداشته باشیم که با نقاب زندگی کنیم، خیلی از این حرفها در نمیاید و چه بسا این صداقت بر دل بنشیند و مورد پذیرش قرار بگیرد، آن گونه که این بیت حافظ همیشه در گوش ایران و ایرانی طنین انداز بوده است:

آنجا که برق عصیان بر آدم صفی زد

ما را چگونه زیبد دعوی بیگناهی 

نووک تیز این قلم فقط به سمت دیگری نیست که خودم نیز بیمار این بیماری ام. شخصا خودم را که وامیکاوم آنقدر در زندگی ام با خودم دروغ و کژ بوده ام که شرمم می آید در آینه از شاکله انسانی ام. بارها سوال پرسیدم با غرور. بی آنکه خیلی ساده در درون پذیرفته باشم که این مسئله را نمی دانم و جاهلم. بارها کاری کرده ام تا شکلی باشم و به شکلی جلوه کنم که نیستم. اتفاقاً از آن دسته افرادی ام که اصلاً توانایی دروغ گفتن ندارم. دروغ بگویم، اگر کمی تیز باشی می بینی رنگم می پرد و آشفته می شوم. بارها به خودم نهیب زدم: چرا می خواهی نقاب بزنی؟ راحت بپذیر نادانی ات را! راحت بپذیر فلان کار را بلد نیستی! این میزان پول را نداری! این اعتقاد را نداری!

آااه که همین مسائل ظاهرا جزئی عمر می‌گیرد تا بپذیری شان. پیر می‌شوی تا درستشان کنی.

اصلا بگذارید در آخر این متن، بگویم چه شد که این حرفها را نوشتم؛ ماجرا از این قرار بود که چندی پیش یکی از اساتید برجسته فلسفه و ادبیات مهمانم بود و نشسته بودیم در جمعی دوستانه. ناگهان بحث شد بر سر یکی از مولوی پژوهان سرشناس ایران و نقد و بررسی و خاطره گویی و... و خلاصه بحث به جایی کشیده شد که استاد گفت: در فضل و سوادش شکی نیست.. بعد صدایش را پایین آورد و ادامه داد: اما نفاق هم...

همه مان لحظه ای سکوت کردیم. مشخصا ذهنم خیلی درگیر شد. شاید بقیه هم همین گونه درگیر شده بودند. چون اگر این استاد، برجسته و فاضل بود آن یکی هم در فضل و علم برای خودش قطبی است و مولوی شناسی برجسته. اما ناگهان یاد خودم افتادم. یاد دوست و دوستانم. اینکه خیلی از ما مردمان بدی نیستیم و به قول معروف ذات بدی نداریم؛ رفیق، دوست داشتنی، با محبت و اهل دانش، اما راستی گوهریست که خیلی از این خوبی ها در مقابلش ستاره هایی اند در مقابل خورشید. به چنگ آوردن این گنج بی بدیل هم کار راحتی نیست. عمرها باید بدهیم تا به چنگ آوریم این خلعت را، تازه اگر بفهمیم و آخر سر اگر این به قد وقواره مان بیاید؛ که:  

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

ور نه تشریف تو بر بالای کوتاه نیست

خلاصه کلام اینکه همه مان به بیماری ناراستی دچاریم. برای اینکه ظرایف بی‌صداقتیی را بشناسیم سال‌ها زمان می‌برد و اگری را از نزدیک بشناسیم می توانیم در مورد راستی اش و ناراستی اش سخن بگوییم. این که ببینی چگونه رفتار می کند. چگونه می پوشد. چگونه حرف میزند. چه قدر انکار می کند و چقدر خودی می‌کند. چه قدر خودش را پذیرفته.. چه قدر نقاب میزند و... اینها مسائلی نیستند که بشود با یکی دو روز یا با یک بار دو بار رفت و آمد شناسایی کرد. برای خودم گاهی ده سال طول کشیده تا دوستی را بشناسم و سالها به درازا کشیده تا میزان صدق و نفاق خودم را در یابم و البته هنوز در ابتدای راهم. باور کنید تازه دارم میفهمم تاکید ادیان و اسلام بر راستی را و نفرت قرآن از نفاق را. تازه دارم میفهمم دعای منسوب به کورش را که از سه چیز به خدایش پناه برد: دروغ و جنگ و خشکسالی. و تازه فهمیده ام سخن دینانی را که دعایش این بود: صدق صدق صدق.

ما خیلی هامان همانند آن مرد فقیر داستان مثنوی مولاناییم که برای اینکه خودش را ثروتمند نشان دهد صبح به صبح با پوست دمبه سیبیلش را چرب می کرد. اما چه تلخ است این چرب سبیلی. بیشتر از آنکه قابل انتقاد باشد، ترحم برانگیز است. آه از حقارت آدمی که به چه چیزهایی دلخوش می کند تا حقیقت اش را نبینند اما باور کنید بسیاری مان همینیم:

وَ قُل رَّبّ‏ أَدْخِلنی‏ مُدْخَلَ صِدْقٍ‏ وَ أَخْرِجْنی مُخرَجَ صِدْق‏...

 


لباس راستی

لباس راستی

لباس راستی

 


منبع این نوشته : منبع
آخرین جستجو شده ها